ابن الأثير ( مترجم : خليلى / حالت )

322

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي )

كرده سلامتش را تهنيت گفتند و دربارهء آن فقيه از او پرسيدند او كيست ؟ گفت : اين مرد حامل سنت رسول خدا صلى عليه و سلم است و با من آمده است كه آنچه دربارهء دين لازم است به شما بياموزاند ، پس او را گرامى داشته خوش آمد گفتند و جوهر و او را نزد خويش فرود آوردند و گفتند : شريعت اسلام را براى ما ياد كن . و عقايد و فرايض اسلام را برايشان بازگو كرد . آنها گفتند : آنچه از نماز و زكات بيان كردى بدانها نزديك هستيم و اما اينكه گفتى : هر كس بكشد ، كشته مىشود . و هر كس به دزد دستش بريده مىشود و هر كس زنا كند تازيانه مىخورد يا سنگسار مىشود ، كارهائى است كه ملزم نتوانيم شد . و از اينجا رو به ديگران روان شو . هر دوى آنها از آن نقطه كوچ كردند ، شيخ بزرگى از آن قبيله به آنان نگريست و گفت : ناگزير اين شتر در اين صحراء شأنى خواهد يافت كه در گيتى از آن ياد خواهند كرد . جوهر و فقيهى كه بهمراه او بود به قبيله جداله كه قبيلهء جوهر بود رسيدند . عبد اللّه بن ياسين از آنها و قبايلى كه مجاور آن قبيله بود دعوت به احكام شريعت و آنها را تبليغ كرد برخى اطاعت كردند . بعضى هم سرپيچى كرده زير بار نرفتند . سپس مخالفان گرد آمدند و متشكل شدند . ابن ياسين به كسانى كه اطاعت كرده احكام دين را گردن نهاده بودند گفت : بر شما واجب شد كه با اين گروه كه مخالفت با حق كردند . و انكار شرايع اسلام نمودند و آماده براى پيكار با شما شدند ، جنگ كنيد . من پرچمى براى شما افراشته دارم و اميرى را بر خود گزين كنيد . جوهر به او گفت : تو امير باش گفت : نه ، زيرا كه من حامل امانت شريعت هستم و لكن تو امير باش . جوهر گفت : هر گاه من اين كار را بپذيرم قبيلهء من بر مردم چيره مىشود و گناهش بار گردن من خواهد بود . ابن ياسين به او گفت : عقيدهء من بر اين است كه ابا بكر بن عمر رئيس لمتونه و بزرگ آن قبيله كه مردى آقاست و سرورى دارد و راه و روش سياسى دارد و مطاع قوم خود مىباشد بدين امر برگزينيم و او بسبب حب رياست دعوت ما خواهد پذيرفت و قبيله‌اش از وى پيروى خواهد كرد و ما نيرو خواهيم يافت . پس نزد ابا بكر بن عمر رفتند و اين امر بر او عرضه داشتند و پذيرفت و عقد بيعت بنام او بستند و ابن ياسين او را امير المسلمين ناميد و به جداله بازگشتند و كسانى كه